1- حالا که مثل بچه های خوب تکالیفم رو انجام دادم کلاس نمیزارن! یول
2- یه وقتا که عین این آخر هفته به خرید و این کارهایی که هرکسی بلده انجام بده میپردازم دچار حسهای دوگانه میشم..مثلا یکیش اینه که چقدر خوش میگذره و من عاشق خرید کردن و یللی تللی هستم و اون یکی حس اینه که اگه واقعا دنیا رو به آخر باشه، اینه آرمان های ما؟؟من وسط مراکز خرید و موقع مقایسه قیمتها با هم و سر چونه زدن سر هزار تومن چشم از دنیا فرو ببندم یا اینکه هدف های والا تر و ...سوال
3- همچنان داریم با سرعت به ولنتاین نزدیک میشیم...افسوس قلب
4- من با هر جابجایی تو شرکت یه قسمت از کار قبلیمو به قسمت جدید میارم..در حقیقت کاری که وظیفم نیست دیگه و .. اما میخوام غر زدنامو به حداقل برسونم و نهایتاً به نوشتنشون اینجا اکتفا کنم.خنثی
5- من از روی یه پیج اینیستاگرام لباس نامزدیمم انتخاب کردم..این نامزد منو بدین برم..نیشخندخجالت
6- خدا همه مادرهارو سلامت و سالم نگه داره ایشالا، مامانم از سفر برگشتفرشته
7- 3 تا فیلم ندیده دیدم آخر هفته که سه تاشم به لطف دوست جان فیلمهای قشنگی بود: "نهنگ عنبر" "عصر یخبندان" "دوران عاشقی"مژه
8- فوق العادم با تووو..ول نکن دستاتووو..تو دل من کسی .. نمیگیره جاتووو (موزیک متن که دارم الان گوش میدم)چشم
9- دیروز صبح قبل خرید رفتن برای خواهرم که سرما خورده بود و توی خونه مونده بود سوپ بار گذاشتم و حس کردم چقدر دوست دارم آشپزی و خونه داری و ...متفکر
10- شاید باورتون نشه اما منتظر معجزه هستم جریانات جا برای کورم حل بشه و کارمو ادامه بدم و مجبور نشم بفروشمش..خدا بزرگه مگه نه؟لبخند
11- یه مشکلی که چند وقت بود با مدیر ساختمونمون داشتم و همش خودمو اذیت میکردم بهش گفتم .. البته نه به اون شکل منطقی و روال آروم که فکر کنین ولی خوشحالم که حرفامو زدم..عصبانی
12- باید دکتر دندون پزشک و دکتر پوست و یه چندتا قرار با دوستایی که همش معترضن و نرفتم ببینمشون بزارم تا آخر سال + اینکه 29 اسفند عروسی یکی از دوستامه و ..هورا
13- باز ذهنم به هم ریخته بود و اینطوری طبقه بندیش کردمابله
[ یکشنبه ۱۸ بهمن ،۱۳٩٤ ] [ ۸:۳٧ ‎ب.ظ ] [ سین.الف ] [ نظرات () ]
قضیه 5 جا افتاده...

عطف به قضیه 5 پست قضایا مینویسم:

الان چندماهی میشه که ازش بی خبرم و تمام چیزی که ازش میدونم عکسهای پروفایلی که توی تلگرام ازش میبینم و حدس میزنم حالش خوبه یا نه...

ما بعد این همه سال نتونستیم یه راهی واسه مشکلمون پیدا کنیم و هربار هم که برگشت به در بسته خوردیم و دوباره روز از نو روزی از نو... اون نمیخواد ازدواج کنه و میخواد تا آخر عمرش همینطوری با من بمونه و من ... صرفاً خواستم ازدواج نیست که اگه بود بالاخره به یه خواستگار چپل چلاق جواب مثبت میدادم و میرفتم پی کارم..اما من میترسم و میخوام یه جوری انگار با اسم ازدواج مطمئن بشم که تا همیشه باهام میمونه..میدونم اصلا تضمین محکمی نیست..کلی مشکل دیگه هم دارم که میخوام شکل رسمی به خودش بگیره..مثلا خانواده سنتیم..یا عشق به بچه ها که همیشه دلم میخواست و میخواد که مادر بشم یا .... خیلی دلایل زیادی ته ذهنم گفته یا ناگفته هست که خواستمو منطقی نشون میده و با وجود اینکه خیلی دوسش دارم گفتم نمیتونم فقط باهات دوستی کنم..خیلی وقتا که دلم تنگ میشه میگم چه مرگم بود خب این همه آدم هستن در حسرت دوست داشتن و دوست داشته شدنن و حالا تو که اون یه نفرو داری چه اصراری داری اسم رابطت چی باشه..مهم اینه که دوسش داری..اما نمیدونم چی میشه که باز یاد فکرای تو ذهنم میفتم و پا پس میکشم

اون آدم جوری تو زندگیم حک شده که هنوز که هنوزه خاطرات و عکسها و ... هرچیز مشترک و غیر مشترکی (که منو یادش میندازه) میبینم بغض گلومو میگیره

مثلا یه چیز بی ربط، پریشب یکی از دوستای صمیمیش که فوق العاده پسر خوبیه و من قبولش دارم توی اینیستاگرام اومد و کلی از عکسهای من و لایک کرد و من با هر لایک اون قلبم از جا کنده میشد..نمیفهمم چرا و چطوری ولی واقعا قلبم یه جوریش میشد..دوستش داشت لایک میکرد..نه خودش..بازم من اون حس و حال بهم دست داده بود..هرچیز مرتبط با اون آدم منو این شکلی میکنه..یا اینکه توی عکساش یه قسمتی از عکسهای قدیمیمون رو میزاره یا یه تیکه از عکسهای منو کات میکنه و میزاره و دلم بیشتر و بیشتر میگیره

یا بی ربط تر اینکه هروقت میبینم آنلاین حس میکنم بهش نزدیکترم و پیشمه حتی اگه باهام حرف نزنه

و یه چیز شاید با ربط الان که دارم تایپ میکنم چشمام داره پر میشه...

چی شد که دقیقا بعد پست قبلیم که گفتم نمیتونم همه حرفامو بزنم دارم اینارو میگم، خودم هم نمیدونم! اما چیزی که میدونم اینه که دوست داشتنم ناب بود و هست و طبق گفته استاد جان که تست عشق واقعی اینه که تو نبودش یه جای زندگیت میلنگه من حس میکنم دقیقا همون لنگ زدنه تو تک تک لحظه های زندگیم هست

شاید دوباره بتونم بیشتر ازاین بنویسم از اون و حس های خودم...

 

[ پنجشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳٩٤ ] [ ۱:۳٤ ‎ق.ظ ] [ سین.الف ] [ نظرات () ]
غیر از خدا هیشکی نبود

من در مورد خودم متوجه یک قضیه بسیار مهم شدم..علیرغم اینکه شاید اینجا بنویسیم یا تو اینیستاگرام دل نوشتی چیزی بزارم..با دوستام درد و دل کنم و ظاهرم هم که همیشه یه آدم سرخوش به نظر میاد..یا حتی پیش مشاور برم و خلاصه هرجایی که بخوام از درونم و از دلم حرف بزنم خود واقعیم نیستم و تو تمام این موارد باز هم یه نقاب جلوی صورتم میکشم..البته این ری اکشن کاملا غیر ارادیه و عمدی نیست..حتی وقتی مشاور شرکت بهم میگه صورتت نشون میده ذهنت درگیره انکار میکنم و با یه لبخند تصنعی میگم نه خوبم..آخه چراااا!!!!تعجب

مگه نه اینکه بالاخره باید یه جا راحت باشم؟ و راحت حرف دلمو بزنم؟چی میشه که اینجوری میشه؟

البته... غیر از خدا هیچ کس نبود

پ.ن: راستی داشت یادم میرفت ایام الله دهه فجر مبارک نیشخند

[ دوشنبه ۱٢ بهمن ،۱۳٩٤ ] [ ٦:٤٧ ‎ب.ظ ] [ سین.الف ] [ نظرات () ]
نیمچه غر

باید حالم خوب باشه ولی...

کلی آخر هفته خوبی داشتم،همش ددر دودور بودم،اما الان...

دلم میخواد کله هرکی میاد سمتم بکنم..حوصله موصله هم ندارم..فک کنم دلم نمیخواد الان تو این هوا شرکت باشم و شاید دلم میخواست الان شمال کنار دریا داشتم قدم میزدم..حالا یه کم چاشنی احساسی هم به صحنه اضافه کنیم..افسوس

میتونیم حتی صحنه راه رفتن توی جنگل با آتیش کوچولویی که روش چای داره آماده میشه رو هم تصور کنیم..اما باز یه آدم خیلی باحال که خیلی هم عاشقه من رو هم کنارم تصور کنیم بد نیست..

[ یکشنبه ٤ بهمن ،۱۳٩٤ ] [ ٧:۳٢ ‎ب.ظ ] [ سین.الف ] [ نظرات () ]
قضایا

قضیه 1:

و من جابجا شدم..شاید حدس زدنش سخت بود که کدوم واحد میرم..اما در کمال ناباوری اومدم واحد دوست جان..یعنی الان تقریبا شاید کمتر از یک متر فاصله داریم..و من که هر روز روزی چندبار به بهانه های مختلف میومدم پیشش حالا تقریبا از جام تکون نمیخورمنیشخند

قضیه 2:

دارم سعی خودمو میکنم که متکی به کسی نباشم و برای خودم برنامه های مختلف تفریحی میزارم..تنهایی کوه میرم..کافی شاپ..سینما..میخوام کنسرت برم..خرید میکنم..و راستش اینطوری هم خیلی هماهنگم با خودم و برنامه هام دست خودمه هم اینکه خب خوش میگذره..یعنی باید خوش بگذره ..میفهمی؟!! مجبورهنیشخند

قضیه 3:

چقدر آقایونی که با وجود تاهل خارج میزنن متاسفانه زیاد شدهناراحت نمونش شرکت خودمون..یه جوری که آدم حس میکنه باید حتما بره زیر بال و پر یه مرد تا اینا اینجوری نگاش نکنن! یه جورای زیرپوستی گفتم آمادگی ازدواج دارم دیگه وقتشه!نیشخند

قضیه 4:

امروز 5شنبه 1 بهمن و فقط کمتر از 2 ماه تا تولدم و 24 روز تا ولنتاین و 2 ماه تا عید مونده و این یادآوریها هم میتونه دلنشین باشه هم دلگیر..اما پیرو کلاسهای مفید جذب ما رو قسمت دلنشین زوم میکنیمنیشخند

قضیه 5:

شاید یه روزی درموردش نوشتم...

[ پنجشنبه ۱ بهمن ،۱۳٩٤ ] [ ٦:۱۸ ‎ب.ظ ] [ سین.الف ] [ نظرات () ]
خاطره یک روز تعطیل

داره کم کم از شنبه ها و تعطیلیمون خوشم میاد..با اینکه دیروز با دوست جان طبق معمول شنبه ها کوه نرفتیم ولی روز پرباری داشتم خداروشکر..صبح به کار بانکیم رسیدم و بعد کلی مرکز خرید از شمال تا جنوب از غرب به شرق را درنوردیدم و یه شلوار پروانه ای خریدم..ناهار خوردم و بعدش رفتم کوه..تا چشمه بالا رفتم و دیگه باید اون حالمو میدیدین..قشنگ رو ابرا بودم..حالا قسمت قشنگش جایزه هات چاکلتی بود که به خودم دادم..با کلی دیش دین دیرین یه سر هم به دوست جان زدم و خونه اش که داره خوشگل تر و خوشگل تر میشه..با دیوار بنفشش هم دوتا عکس یادقاری گرفتم و رفتم خونه و اینگونه روز تعطیل خود را گذرانیندماز خود راضی

[ یکشنبه ٢٧ دی ،۱۳٩٤ ] [ ٦:٤۸ ‎ب.ظ ] [ سین.الف ] [ نظرات () ]
الهی تسلیمم

یه زمزمه هایی واسه جابجاییم توی کار داره میاد، اولش همش استرس داشتم اما به قول دوست جان،باید بسپارم همه کارهارو به خودش..عین همیشه باید تسلیم بود..هرچند سخته،هرچند آدم یادش میره..اما این بهترین و امن ترین روشفرشته

الان با یه روحیه خوب به همراه کودک درونم و همکار واحد موشک ساختیم و با هم مسابقه موشک پرانی گذاشتیم و خلاصه موشک ساخت من برنده شدزبان

جمله روز: "از این ستون به اون ستون فرج است"یول

[ چهارشنبه ٢۳ دی ،۱۳٩٤ ] [ ۸:٥٩ ‎ب.ظ ] [ سین.الف ] [ نظرات () ]
معجزه

دلم یه معجزه اساسی میخواد..از 0 تا 100 زندگیم..امروز خیلی بالا نیستم برعکس روزای قبل..دلم میخواد فقط + فکر کنم اما نمیدونم چرا هی یه سری حس موذی غلغلکم میده و هی میریزتم به هم..حالا یا اثرات آدمای کم هوش و بی هوش و نادون و خنگ و بییییییب....  که از صبح روی مخمن..آخه اصلا نه تو مملکت نه این شرکت نه هیچ جا آدما سرجای درستشون نیستن..شایدم از نوع کارم کلافه ام و حس میکنم اون طور که استاد جان استعدادهارو کشف میکنه، پرورش میده و آموزش میده و اعتماد میکنه کاش میشد همه جا این اتفاق بیفته..اما افسوس...حتی با همکار جان و دوست جانم تصمیم گرفتیم واسه اینکه از شر این آدما خلاص بشیم یه ماده منفجره کار بزاریم و خودمون و خودشون و راحت کنیمشیطان

خدایا معجزاتت را در پیش روی ما بریز..آبروی ما را نریز..پول در حساب بانکیمان بی اندازه بریزافسوس

[ سه‌شنبه ٢٢ دی ،۱۳٩٤ ] [ ٩:٠٤ ‎ب.ظ ] [ سین.الف ] [ نظرات () ]
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه